چیزهای تازه

Posted On دسامبر 15, 2011

دسته‌بندی شده در Uncategorized

دیدگاه‌های گذاشته شده 2 پاسخ

Image

ری‌را دارد نوزده ماهه می‌شود. پدر محترم چندباری خواسته در این وبلاگ عکس آپلود کند که نشده البته وقت هم کم دارد. به قول ری‌را درس دارد.

کلماتی که ری‌را تا امروز یاد گرفته است بگوید: بابا ماما موز آجی (به جای گوجه) بیس (به جای سیب) نا (نارنگی) گوشت ماست دست پا ناف مو چش (چشم) امیر مینا توری بیج (باباجی) جوش (به جای شیر خوراکی و شیر عروسکی) توپ (که البته گاهی می‌شود توش) موش من عمو آبی زرد جوجو میمون بیس (بیسکویت حالا فرق‌اش با سیب در چیست اشاره به یخچال یا کابینت مشکل را حل می‌کند)  اننور (انگور) و البته چند کلمه‌ی فرنگی مثل های (سلام) یا آی (من) که در کتابخانه یاد گرفته است.

  

تابستان خود را چگونه گذراندید؟

Posted On اکتبر 4, 2011

دسته‌بندی شده در Uncategorized

دیدگاه‌های گذاشته شده 4 پاسخ

هوم سوال خوبی است. من کوچولو هستم و قدم به تخته‌سیاه نمی‌رسد تا بروم مدرسه و انشا بنویسم. اصلن تابستان یعنی چی؟ مگه بقیه چی هستند؟ تابستون یعنی همین لباس‌لختی‌ها که من خیلی دارم؟ خب من خیلی دارم اما چند بار است که هوا روشن می‌شود و چراغ‌ها خاموش می‌شود لباس‌ من دیگر لختی نیست و یک چیزی هم به پای آدم می‌کنند که تمام انگشت‌ها را جمع می‌کند.

خلاصه ما می‌رویم یک‌جایی که زمین‌اش آبی است از همین آبی‌ها که نرم است و باد که می‌آید این ور آن ور می‌رود بعد بابا من را می‌گذارد توی یک دستگاهی که کیپ می‌شوم. آن‌وقت بابا دور می‌شود نزدیک می‌شود دور می‌شود نزدیک می‌شود من می‌گویم «تاب تاب» بعد او یک شعر قشنگی می‌خواند مثل «ب ب ب ب ب » آخر شعر با آواز فرق دارد. آواز یعنی » اِ اِ اِ  اِ». خیلی فرق دارد. تازه شعر بیشتر دوست دارم. کتاب هم دوست دارم. کتاب‌ها هم همه آبی هستند. آسمان که آبی است بابا آبی است آن یکی بابا هم آبی است. این‌ها هی می‌گویند «بگو مام… اصلن ول‌اش کن مگر جفت‌شان بابا باشند چه می‌شود؟»

یک‌جایی هم می‌رویم که عین من خیلی هستند و آن‌جا خانم خوشگل‌ها ملوس‌ها برای ما کتاب می‌خوانند شعر می‌خوانند بعد من می‌روم توی بغل بابا می‌رود یک‌جایی که این همه کتاب هست آن‌جا من فقط می‌گویم «قوووود قووووه دوب داب» بعد بابا هی می‌گوید «هیس» و من دوباره همان را می‌گویم و او می‌گوید «هیس» بعد آبرومان می‌رود که بابا می‌گوید آبرومان می‌رود و انگار آبرو هم آبی است.

یک‌جایی هم زیاد رفتیم که زمین‌اش آبی است و نرم هم هست نه مثل آن یکی که نرم بود. این یکی نرم‌تر است و سرد است. من دوست دارم. چون توپ‌ام که می‌رود آن پایین و بابا فشارش می‌دهد یک‌چیزهایی ریز ریز از آن بیرون می‌آیند که این‌ها هم آبی هستند. البته توی خانه‌ی خودمان هم از این زمین‌ها داریم وقتی می‌رویم توی آن اتاق کوچک منتها خیلی کوچک است ولی توپ من این زیر هم باز چیزهای ریز دارد که می‌ریزد بیرون. و خیلی خوب است. من بلد شده‌ام یک چیزهایی بگویم و هرچه بلد نیستم می‌گویم «دوب داب». بابا هی می‌گوید فلان من می گویم «دوب داب». بعد دندان‌های بابا پیدا می‌شود و صدا می‌دهد و من هم خوشحال‌ام.

خب من خواب‌ام نمی‌برد چکار کنم؟ این‌ بابا و بابا از وقتی این هوا روشن می‌شود تا چراغ خاموش‌می‌شود دارند می‌گویند «چرا نمی‌خوابد؟» من که این همه خوابیدم. نمی‌دانم چه می‌گویند هی این کتاب سفیدها را گذاشته‌اند جلوشان حرف می‌زنند با خودشان. نه مثل وقتی با مامان‌ها توی تلویزیون بابا حرف می‌زنم. آن‌ها مامان هستند نه این‌که بابا ست. تازه بهشان نگفتم هنوز که این باباها یک روز مرا گذاشتند توی یک صندلی که راه می‌رفت و من حوصله‌م سر رفت و درخت‌ها تند تند از کنارم رد می‌شدند. هم خیلی آبی بود هم من خیلی گریه کردم. رفتیم یک‌جایی که یکی مثل من داشتند و من با اسباب‌بازی‌هاش بازی کردم و این هم خوب بود. فقط من از آن صندلی‌ها اصلن دوست ندارم.

این بود انشای من.

ری‌را

این روزها

Posted On اوت 7, 2011

دسته‌بندی شده در Uncategorized

دیدگاه‌های گذاشته شده 2 پاسخ

ری‌رای جدید

Posted On ژوئیه 17, 2011

دسته‌بندی شده در Uncategorized

دیدگاه‌های گذاشته شده 2 پاسخ

ایشان دقیقن دو روز بعد از به راه افتادن به بازی فوتبال با پدر محترم‌شان پرداختند. البته زمین هم خوردند البته دو بار هم زمین خوردند اما فوتبال ایشان که ترکیبی است از اوت دستی و لگدهای کوتاه به توپ صورتی‌شان ای بدک نیست هرچند این نوع فوتبال دروازه هم ندارد!

ایشان مفهوم این کلمات را می‌داند:

خواب، حمام (شلپ‌شلپ)، بابا، مامان، مامان‌بزرگ (به اسم)، باباجی (پدربزرگ‌ها)، هاپو، پرنده، هواپیما، تلویزیون، غذا (به‌به)، لالا، آب (آ آ)، عروسک (گلدونه، کلاه‌قرمزی، الاغه، پینکی، تولو)، کتاب، پارک، سه‌چرخه، صندلی، میز، بازی، خرگوش، در زدن، تلفن، دوربین، لباس، پوشک، شخصیت‌های تلویزیونی (آبزی‌دیزی، ایگوپیگو، تامبلی‌بو، ماکاپاکا و چند تای دیگر که من یادم نیست) و …

و روز به روز دایره‌ی این کلمات گسترده‌تر می‌شود. و زبان انگلیسی در برخورد با بچه‌ها و والدین دیگر در پارک نزدیک خانه او را متعجب می‌کند احتمالن هنوز نمی‌داند که بیش از یک زبان را باید یاد بگیرد.

از که حرف می‌زنم؟ از ری‌رای جدیدی که عکس‌های نه چندان تازه‌اش این پایین است:

 

 

خرگوش

Posted On ژوئیه 3, 2011

دسته‌بندی شده در Uncategorized

دیدگاه‌های گذاشته شده يك پاسخ بگذاريد

چند قدمی راه می‌رود. عجله‌ای برای راه رفتن ندارد. دوباره می‌نشیند. ساعت دوی صبح بیدار می‌شود در تخت‌اش می‌نشیند و برای هواپیماش دست تکان می‌دهد. اگر در روز پرنده ببیند می‌گوید «پر پر»، غذا بخورد «به به»، از او بخواهند صدای آقاگاوه را تقلید کند «ما ما». همچنان عاشق شلپ شلپ در حمام است و تازه‌گی پارک نزدیک خانه و تاب و سرسره و زمین شنی را کشف کرده. سوار تاب می‌شود که می‌تواند بگوید «تاب» و یک طوری اصرار می‌کند «تاب تاب عباسی» را برای‌اش بخوانیم. بالاخره حرف‌اش را یک‌جوری حالی آدم می‌کند و یک‌طوری همان حرف به کرسی می‌نشیند اما اگر وقت غذا خوردن باشد ممکن است کار به قهر و قهرکشی برسد و برگرداندن لیوان مخصوص آب‌اش و پراکندن آب روی میز با دست‌های کوچک‌اش. هم خنده‌مان می‌گیرد هم در فاز بزرگتر عاقل می‌مانیم.

تلویزیون را هم همچنان دوست دارد. شخصیت‌هایی به نام «آبزی دیزی»، «ایگو پیگو» که همیشه پتوش را دنبال‌اش می‌کشد و «ماکا پاکا». اسباب‌بازی‌هاش را هم. خانه‌ی عروسکی و خرگوش آوازخوان و خلاصه همه چیز را و آن سه‌چرخه‌ی قرمز و آبی که هر روز در مسیر پارک مسافر کوچکی را سوار خودش می‌کند. کتاب‌هاش را هم. «حسنی نگو بلا بگو» و چند کتاب انگلیسی و فارسی دیگر. خوب هم می‌رقصد، در ساعت شادمانی‌اش پس از صرف شام و قبل از وقت مسواک و خواب. حسابی که دست افشاند و شادی کرد در دستشویی بر حسب عادت دهان‌اش را باز می‌کند و در تمام مدت مسواک زدن با دهان باز غر می‌زند. بعد هم می‌خوابد. و وقتی می‌خوابد دل همه برای‌اش تنگ می‌شود حتا هواپیمای توی گنجه.

Posted On ژوئن 15, 2011

دسته‌بندی شده در Uncategorized

دیدگاه‌های گذاشته شده يك پاسخ بگذاريد

مسوول محترم اشیای گمشده

لطفن عنایت فرموده ماژیک‌های گمشده، بلوک‌های اسباب‌بازی گمشده و برخی اوراق مهم را که در حین اسباب‌کشی مورد توجه قرار داده و در نقاطی نامشخص محض احتیاط جاسازی نموده‌اید به پدر و مادر محترم خود برگردانید.

در ادامه خواهشمندم از راه رفتن به همراه کمک خودداری کنید. از تغییر دکوراسیون منزل و جا به جا کردن وسایل اجتناب بورزید. لطفن با جزوات درسی پدر و مادر محترم‌تان به اتاق خود فرار نکنید. بنده و مادر محترم شما درباره‌ی دستمال‌های روی اجاق گاز که معمولن در آشپزخانه توسط شما پهن می‌شوند شکایتی نداریم. در مورد این‌که همسایه‌ها از کوبیدن در قابلمه‌ها اعتراضی داشته باشند خبری در دست نیست و هیچ‌کس درباره‌ی آینه‌ی عقد پدر و مادرتان که چند روز پیش توسط شما تبدیل به مقادیری پودر شیشه شد ادعایی ندارد. لطفن به «به‌به» گفتن‌ و کلاغ‌پر بازی‌تان در زمان غذا خوردن ادامه داده و به مدرک دکترای بنده و مادر محترم‌تان که در گنجه‌ی راهرو قرار داده شده کاری نداشته باشید. اشیای گمشده را هم هرچه زودتر در جای خود بگذارید.

امضا

پدر محترم شما

تولدت مبارک

Posted On مه 22, 2011

دسته‌بندی شده در Uncategorized

دیدگاه‌های گذاشته شده یک پاسخ

پارسال در روز دوم خرداد در تهران به دنیا آمدی. 

این روزها در گرگ و میش عصر کنار من روی مبل می‌نشینی سرت را تکیه می‌دهی به من. می‌روم در سایت یوتیوب از میان ترانه‌های کودکانه‌ ترانه‌ی «بدرخش بدرخش ستاره‌ی کوچک‌» را انتخاب می‌کنم. تو ذوق‌زده می‌شوی. مشت‌های کوچک‌ات را توی هوا می‌گیری و با زیر و بم ترانه باز و بسته‌شان می‌کنی. ترانه که تمام می‌شود جا می‌خوری. مدتی طولانی مرا تماشا می‌کنی. دوباره از نو. و دوباره باز و بسته کردن مشت‌های کوچک در هوا.

تولدت مبارک دخترم.

                 

ری‌رای گرفتار ما

Posted On مه 5, 2011

دسته‌بندی شده در Uncategorized

دیدگاه‌های گذاشته شده يك پاسخ بگذاريد

ری‌را این روزها اصلن وقت سر خاراندن ندارد. یعنی خیلی کم فرصت می‌کند که جلوی دوربین بیاید. ایشان کارهای بسیار مهمی دارند که هر روز باید به آ‌ن‌ها برسند. مثلن ایشان صبح که بیدار شدند ابتدا باید تعدادی از کتاب‌های پدر و مادر محترم‌شان را از نزدیک‌ترین بلندی پایین بیندازند، تجدید قوایی برای  لحظات بعد که به طور مبسوط به عوض شدن پوشک و لباس اعتراض کنند. حالا وقت صبحانه است. ایشان بر صندلی غذای خود جلوس می‌کنند، به تمام اجزای صبحانه‌ی پدر و مادر محترم‌شان اشاره می‌کنند و به جای خوردن صبحانه‌ی خودشان لقمه‌ی کوچکی نان و پنیر تحویل می‌گیرند. ایشان حالا باید به دقت ذرات پنیر را از نان جدا کرده و از بالای صندلی به پایین پرتاب کنند ضمن  این‌که مراقب‌اند هیچکس در این آزمایش خطیر دخالتی نکند.

بعد از دیدارهای مردمی با مادربزرگ‌ها و پدربزرگ‌ها خودشان پایان گفت‌و گو را با اعتراض‌های مشخصی اعلام می‌کنند. معمولن اعتراض‌ها وقتی شدت می‌گیرد که گفت‌و گو بین بزرگترها در جریان باشد و کسی قربان صدقه‌ی شخص محترم ایشان نرود. اتوبوس زرد، بلوک‌های ساختمانی و حلقه‌های صورتی را دوست دارند. گاهی اگر میل بفرمایند تلویزیونی هم تماشا می‌کنند. ضمن این‌که شخص همراه ایشان وظیفه دارد به بازی‌های برج بساز تا من خراب کنم و گل یا پوچ بازی کن ولی بگو تو کدوم دستته بپردازد باید با دستور ایشان مبنی بر «دست» در همان لحظه شروع کند به تشویق. مثلن می‌پرسی ری‌را چشم‌ات کو؟ ایشان چشم‌اش را نشان می‌دهد و دست می‌زند. بعد می‌پرسی گوش‌ات کو؟ ایشان بدون این که لازم بداند گوش‌اش را نشان بدهد تشویق را ادامه می‌دهد و همین‌طور ادامه دارد. «دست. دست.» دست و ماما تنها کلماتی هستند که با اراده‌ی قبلی بر زبان مبارک ایشان جاری می‌شوند. البته «دست» را «دت» می‌گویند.

مبارزات ایشان در هنگام صرف ناهار ادامه دارد و اگر منت بر سر بزرگترهاشان بگذارند و قرار قبلی برای کتابخانه و پارک و رفتن به خرید نداشته باشند قیلوله‌ای می‌کنند و شاداب و پرانرژی برای ادامه‌ی روز برمی‌خیزند. فرد مراقب موظف است برای ایشان کتاب بخواند ضمن این‌که ایشان لازم نیست در کنار شما حضور داشته باشد. ایشان دور خودش را می‌زند و شما باید کار خودتان را بکنید. و اگر بایستید از خواندن ممکن است مورد غضب سرکار خانم قرار بگیرید. چون ایشان همان‌طور که در ابتدا توضیح داده شد کارهای مهم‌تری دارند از قبیل بالا کشیدن از دراور و میز و صندلی و کاناپه، خیره شدن به آینه و لبخند زدن به خودشان، جستجوی نهایی برای پیدا کردن ذرات باقیمانده‌ی احتمالی از پنیر معدوم صبحانه برای میل فرمودن و پاره کردن دستمال کاغذی یا برگه‌های تبلیغات. نشستن همراه ایشان پشت کامپیوتر دقایقی بیش تحمل نمی‌شود و در نهایت بعد از به اوج رسیدن اعتراضات در هنگام شام که کار به قهر و آشتی می‌کشد و در همین مبارزات اولین داد کمی بلند بر سر ایشان از سوی پدر محترم کشیده شده است (متاسفانه) ایشان می‌روند تا شش دندان روییده‌ی خود را مسواک زده و بخوابند.

خب معلوم است که همچین آدم گرفتاری وقت نشستن و عکس گرفتن ندارد. 

بهار

Posted On آوریل 15, 2011

دسته‌بندی شده در Uncategorized

دیدگاه‌های گذاشته شده 4 پاسخ

÷

سرکار ری‌را خانم

خیلی خوب است که جنابعالی سواد خواندن و نوشتن ندارید وگرنه خیلی سخت می‌شد اگر می‌فهمیدید وقتی دعوای‌تان می‌کنیم خودمان خنده‌مان می‌گیرد و مجبوریم جلوی دهان‌مان را بگیریم و همان‌طور که داریم شما را دعوا می‌کنیم حواس‌مان باشد که شما خنده‌ی ما را نبینید. خب دعوا کردن هم دارد مثل آن شب که طبق قانونی که ما گذاشته‌ایم تلویزیون برای خوردن شما خاموش شد و شما هی اشاره کردی به تلویزیون و سرت را به علامت «نچ» تکان دادی که یعنی تا تلویزیون روشن نشود من شام نمی‌خورم. خب ما هم اول‌اش به شما شام ندادیم. بعد با هم به سبک خودمان دعوامان شد وقتی شما قاشق غذا را پس زدی و همه‌اش ریخت زمین. کیف کردی نه؟ در عوض ما هم کلی یواشکی خندیدیم.

خانم محترم

چار دست و پا رفتن شما برای ما خوشایند است اما چرخیدن بیست و چار ساعته روی زمین و مثل جاروبرقی هر بلانسبت آشغالی را از روی زمین برداشتن و توی دهان گذاشتن و امتناع از باز کردن اعصاب فولادین پدر و مادر محترم‌تان را خش می‌اندازد. لطفن تجدید نظر بفرمایید. در عوض ما هم برای شما برنامه‌های خوب داریم. در دفتر مدیر برنامه‌های شما یعنی مادرتان دیدیم که برای هر روزتان چیزی نوشته از پارک و شعرخوانی در کتابخانه بگیر تا دیدار پنج‌شنبه‌ها با بچه‌های ساختمان و بازی با اسباب‌بازی‌ها. ضمن این‌که پدر محترم شما برای‌تان در خانه «حسنی نگو یه دسته گل» را می‌خواند شما در کتابخانه هم «Marry had a little lamb» را یاد می‌گیرید.

دختر جان

هوای ما را داشته باش. ما زمین‌خورده‌ی محترم شما هستیم.

امضا

پدر محترم شما

اسباب‌کشی

Posted On آوریل 13, 2011

دسته‌بندی شده در Uncategorized

دیدگاه‌های گذاشته شده 3 پاسخ

              

چون پرشین‌بلاگ عکس‌های من را حذف می‌کرد اسباب‌کشی کردم. عروسک‌هام را هم می‌آورم.

امضا   فرمانده ری‌را

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.